سوز دل........... ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوييده و ديوانه خويش ، ميبرم تا در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه ،شستشويش دهم از لکه عشق،زين همه خواهش بيجا و تباه، ميبرم تا ز تو دورش سازم ،ز تو اي جلوه اميدمحال، ميبرم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال
دوباره پاییزه
دوباره پاييزه
دوباره قلب عاشقا واسه ريختن برگ درختا ميگيره
دوباره چشماي من همراه با ترنم باران براي دوري از تو نم دار ميشن
دوباره دلم هواي ديدنت رو كرده هوا بوييدنت و هواي با تو بودن
كاش باز هم ميشد زيربارون با صداي خش خش برگا صداي قدمهات رو حس كرد
كاش ميشد براي هميشه هميشهاي نه كوتاه كه به بلنداي شب يلدا در كنارت بمانم
اما افسوس كه لحظة جدايي از تو امانم را بريد و تو را براي هميشه از من گرفت
اي كاش باز ميتوانستيم در كنار هم با آب باران غسل كنيم
و
پاك پاك همچون برگ گل به آيندة روشنمان لبخند بزنيم
ولي افسوس آن روزها هر گز برنميگردند
دلم تنگه
خيلي تنگ دلم هوات رو كرده كاش بدوني
كه پاييز مثل هميشه برام نشاط آور نيست چون
حالا ديگه تو نيستي ...
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:29 توسط :چشم به راه |
پست اول پست دوم پست سوم پست چهارم
پست اول
پست دوم
پست سوم
پست چهارم
چهار فصل
صدای فاصله ها
خط خطي هاي من
دست نوشته هاي دلتنگي
همكلاسي دات كام
پاییز رو به خاطر صدای خش خش برگ هایی كه بی ادعا در زیر پاهایم له می شوند دوست دارم اما كسي چه ميداند شايد با هر قدمي كه بر ميدارم و با هر برگي كه زير پاهايم له ميشود ، دل يه آدمي هم ميشكند ، شايد اين خش خش برگها همان صداي شكستن قلبهايي باشد كه روزي با هم و به عشق هم ميتپيدند اما حالا ........... نميدانم نميدانم...... به خدا نميدانم