سوز دل........... ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوييده و ديوانه خويش ، ميبرم تا در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه ،شستشويش دهم از لکه عشق،زين همه خواهش بيجا و تباه، ميبرم تا ز تو دورش سازم ،ز تو اي جلوه اميدمحال، ميبرم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال
دلم گرفته
دلم گرفته است. دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت . وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونان که بايدند نه بايدها مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمريست لبخندهاي لاغر خودرا در دل ذخيره مي کنم باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آنروز هر چه باشد ، روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونان که بايدند نه بايدها هرروز بي تو روز مباداست.
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:34 توسط :چشم به راه |
پست اول پست دوم پست سوم پست چهارم
پست اول
پست دوم
پست سوم
پست چهارم
چهار فصل
صدای فاصله ها
خط خطي هاي من
دست نوشته هاي دلتنگي
همكلاسي دات كام
پاییز رو به خاطر صدای خش خش برگ هایی كه بی ادعا در زیر پاهایم له می شوند دوست دارم اما كسي چه ميداند شايد با هر قدمي كه بر ميدارم و با هر برگي كه زير پاهايم له ميشود ، دل يه آدمي هم ميشكند ، شايد اين خش خش برگها همان صداي شكستن قلبهايي باشد كه روزي با هم و به عشق هم ميتپيدند اما حالا ........... نميدانم نميدانم...... به خدا نميدانم